|
Ø´Ø§ÙØ¯Ùر پتÙÙÛ   | ||
|
|
Monday, March 13, 2006
ادامه: آن دست که در پیری این چوب خشک وگره دار را نگاه می داشت با تمام نیروی جوانیش شمشیر درخشان نبردها را می فشرد. در جنگهای خطرناک شمشیر می زد همه جا در تکاپو بود و خونش را نثار می کرد در راه حق و ملک اعیانها که آخر او را به گرسنگی سپردند تا بمیرد. خوب شر که مرد، اکنون همه چیز از یاد رفت هم بیچارگیها و هم هیاهوی جنگ. در اطراف او دنیا ساکت و آرام است و خواب زمینش را هیچ چیز آشفته نمی سازد. فقط گاه بگاه گنجشکی کوچک برچوب خشک گور او می نشیند و می خواند اما گنجشکی بر چوب گوری چه می تواند بخواند؟ بر چوب گوری که پیش از این چوبدستی گدایی بود؟! اکتبر 1847 بپا !ای مجار، وطن ترا می خواند اکنون فرصت فرا رسیده است.حالا یا هرگز اسیر باشیم یا آزاد؟ اینست مسأله و باید انتخاب کرد به خدای مجار سوگند می خوریم سوگند می خوریم که دیگر هرگز اسیر نمانیم. تا کنون مااسیر بوده ایم و پدران ما آشفته حالند آنان آزاد زندگی کردند و مردند و اکنون نمی توانند در سرزمین اسیر بخوابند به خدای مجار سوگند می خوریم سوگند می خوریم که دیگر هرگز اسیر نمانیم. پست و فرومایه است آن کس که اگر لازمست جرأت مردن ندارد آن کس که زندگی حقیر خود را از شرف وطنش گرامی تر بدارد. به خدای مجار سوگند می خوریم سوگند می خوریم که دیگر هرگز اسیر نمانیم. شمشیر از زنجیر درخشان تر است و دست را بهتر زینت می دهد و با اینهمه ما زنجیر به دست داریم بیایید ای شمشیرهای کهن. به خدای مجار سوگند می خوریم سوگند می خوریم که دیگر هرگز اسیر نمانیم. نام مجار از نو درخشان می شود و افتخاری را که داشت باز می یابد سیاهی ننگ را می زداییم که قرنها این نام مقدس را آلوده کرده بود به خدای مجار سوگند می خوریم سوگند می خوریم که دیگر هرگز اسیر نمانیم. آنجا که گورهای ما در زمین برآمده است نوادگان ما بخاک می افتند و با درودهای ستایش خود نام ما را در هم خواهند آمیخت بخدای مجار سوگند می خوریم سوگند می خوریم که دیگر هرگز اسیر نمانیم. 13 مارس 1848 منتشر شده در 15 مارس (روز شروع انقلاب 1848) 15 مارس 1848 تو ای الاهه تاریخ مجار که قلم آهنینت زمانی دراز خفته بود نام این روز پرافتخار را بروشنی برالواح ابدیت بنگار. نه اجدادمان و نه پدرانمان در دورانی که قرنی طول کشید چنین کاری کردند که ما کردیم در یک بیست و چهار ساعت! ای بالهای آزاد افکار ما گشوه شوید،گشوده شوید! دیگر شما اسیر نیستید بروید و در هر جا پرواز کنید. سراسر این کشور را درنوردید که بروزگار اسارت در حلقه های سوزان زنجیر برآن بسیار گریسته اند. مطبوعات آزادند! و از این پس ای ملت ! برای تو هراس ندارم در قلب تو خونی تپنده جاریست و جسد نیمه جانت را جان می بخشد. آری ، ای توده جوان پشت1، نام تو در تاریخها ثبت می شود زیرا تو در دم آخرین نجاتبخش وطن شدی. آنگاه که مجلس در آن بالا بنابر عادات پوسیده اش پرگو ییهای بیهوده را دنبال می کرد در اینجا ساعت تقدیر فرا رسید. ای جوانان بکوشید و دلیر باشید ! ما قفلها را در هم می شکنیم که دستهای ملعون بر مطبوعات ما که ثروت مقدس ماست نهاده بودند. اگر دشمن چپاولگرانش را گسیل دارد ما در انتظارشان هستیم! چه می توانند کرد؟ سرنیزه ای در قلب ما خوشتر است تازنجیری بر دستهامان! به پیش، به نام آزادی! ای جوانان دلیر پشت! و با شوق و خشم به حمله خواهیم پرداخت. چه کسی جرأت داشت پیشاپیش دیگران برود؟ ما هزاران هزار بودیم 1- پشت،Pest و بودا دو شهر در کنار هم بودند که با یکدیگر شهر « بودا پست» کنونی را تشکیل دادند.انقلاب 15 مارس 1848 از ناحیه «پشت» آغاز شد._م. که در چشمان ما و در چهره ما شعله خشم می درخشید. فریادی چون غرش رعد بود صدای هزاران نفری ما که مطبوعات را در برگرفت و قفل اسارت را در هم شکست و این بس نیست.همه بسوی بودا ! در آنجا نویسنده ای در زندان1 رنج می کشد؛ از آنرو که قلمش را در خدمت خلق نهاد ما بر بودای کهنه یورش بردیم با سرعت عقابهای تند پرواز و کمرگاه آن کوه کهن در زیر فشار ما در هم می شکست. ما با پیروزی آزادکردیم نویسنده اسیر را:و چه جشن بزرگی بود کوه کهن چنین چیزی ندیده بود از زمان جشن ماتیاش2 تا کنون. 1- اشاره به « میهای نا نچیچ » نویسنده و شاعر انقلابی که در آنجا زندانی بود. _ م . 2- ماتیاش پادشاه مجارستان بودکه از 1459 تا 1490 به نام ماتیاش اول سلطنت کرد، پادشاهی عادل و مردم دوست بود که با لباس مبدل به میان مردم می رفت و از احوال ایشان خبر می گرفت. ماتیاش بر اثر یک قیام عمومی مردم و از طرف مردم به سلطنت رسید. مردم که از شاه سا بق ناراضی بودند. در روی دانوب یخزده جمع شدند و او را به سلطنت برگزیدند و در کاخ « بودا » بر تخت نشاندند . _م . ای الاهه تاریخ مجار این اعمال بزرگ را در سنگهای خود بنگار تا سرمشقی جاودان باشد برای نسلهای آینده. ای دل من، اگر غرور بر تو می بارد تو حق داری از آن لبریز شوی زیرا من بودم در پیشاپیش جوانان دلیر و قهرمان رهبر بودن در روزی چنین بزرگ عالیترین پاداش عمر منست! ای افتخار ناپلئونی من افتخار خود را از تو برتر می دارم! 16 مارس 1848 دریا طغیان کرده است دریا طغیان کرده است دریای توده ها و نیروی هول انگیزش چون امواج خروشانی برمی جهد که آسمان و زمین را می ترساند. این رقص را می بینید؟ این موسیقی را می شنوید؟ ای شما که هنوز هم بی خبرید شما حالا می آموزید که توده چگونه سرگرم می شود. دریا می خروشد و می غرد کشتیهای مواج به اعماق جهنمی فرو می روند دکلها و بادبانها در هم شکسته و پاره پاره، آویخته است. از سدها طغیان کن طغیان کن اعماق تیره ات را بنما و کفهای خشمناکت را تا ابرها پرتاب کن، و با آن بر آسمانها بنویس به نشانه ابدیت: هر چند کشتی در بالاست و امواج درزیر اما سرنوشت کشتی در دست امواج است. از 27 تا 30 مارس 1848 زنم و شمشیرم کبوتری بر بام خانه است ستاره ای در آسمان نشسته است و در آغوش من زن عزیزم. او را بشیرینی می جنبانم در گاهواره بازوانم بدانسان که شبنمی می جنبد بر برگهای لرزان درخت. اکنون که در آغوش من است چرا نباید ببوسمش؟ دهان من برای بوسیدن نه خسیس است و نه ناتوان ما پرگویی می کنیم اما همیشه نیمه کاره زیرا نیمی از حرفها در میان بوسه ها گم می شود. شادی ما عظیم است و لذت ما بی پایان خوشبختی ما درخشان چون مرواریدی غلتان. اما شمشیر من هیچ راضی نیست و نگاه خشمناکش را از روی دیوار به ما دوخته است. ای شمشیر پیر،چرا چنین می نگری؟ چنین خشمناک نادان فرتوت،شاید حسادت رنجت می دهد! دوست من چنین مباش برای تو شایسته نیست اگر مرد هستی کار زنان را مکن. و چرا باید که تو حسادت کنی تو که زن مرا خوب می شناسی باید روحش را هم شناخته باشی روح عجیبش را که خدا مانند آن چندان نیافریده است. اگر وطنم بازوی مرا لازم دارد زنم با دست خود ترا به کمرم خواهد بست به کمرم می بندد و بهنگام وداع خواهد گفت: بروید با هم و بهم وفادار بمانید. آوریل 1848 به ملت طنین افکنید، ای ناقوسهای خطر! من با دستهای خود طناب شما را می کشم و برخود می لرزم، نه از ترس درد و خشم قلبم را در هم می ریزد. دردا که می بینم طوفانی تازه وطن ویران مرا تهدید می کند خشم ،خشم ،زیرا ما بیکار ایستاده ایم و خواب پلکهای ما را سنگین کرده است. یک روز ملت از جا جست زیرا از صدای دنیا به تکان آمده بود آنگاه دوباره غلتی خورد و بخواب آرامش فرو رفت. بیدار شو! بیدار شو! ای ملت بلا کشیده تو می توانستی در نخستین صف باشی اما از بدبختی و کاهلی وا پس ماندی و زبون شدی. بیدار شو! وطن که اگر برنخیزی دیگر هرگز برنخواهی خاست و اگر هم بیدار شوی تنها آنقدر فرصت خواهی یافت که نامت را بر سنگ گورت بکنی. بپا وطن! برخیز و جبران کن! در یک ساعت بزرگ خطاهای یک قرن را و شعار پرچم ما چنین باشد: «همه چیز باختن یا همه چیز بردن» روزگاری دراز گذراندیم بدانسان که این کشور از آن ما بود و نبود اکنون نشان بدهیم که از این پس دیگر کار ما به هیچ کس مربوط نیست. اگر سرنوشت چنین است که ما نابود شویم بگذار ما را نابود سازد اقرار می کنم که از مرگ می ترسم اما فقط از مرگی ننگین. اگر نمی توان زنده بود،بمیریم اما باید چون قهرمانان مرد بدانسان که حتی آنان هم بگریند که ما را از روی زمین بر می افکنند. ای کاش که امروز همه ما فرزندان میکلوش زرینی1 باشیم و هرکس بدانسان بجنگد که انگار وطن را تنها به او سپرده اند. و آنگاه... آنگاه دیگر نخواهیم مرد و آنگاه زندگی و افتخار در انتظار ماست و آنگاه همیشه از آن ما خواهد بود نعمتی که آرزو می کردیم. 1- قهرمان مجار که در سال 1560 در جنگ دلیرانه ای با ترکها کشته شد. _ م. بپا وطن من! بپا ملت من! ای توده مجار! و با یک حرکت میدان نبرد را پر کن و بسان صاعقه ناگهان خود را بردشمن بیفکن. می پرسی دشمن کجاست؟ آه مپرس همه جا،هر جا که بنگری و از همه خطرناکتر آن کس است که چون برادری در کنار توست. بدترین دشمن در میان ماست او برادر بیشرف و خائن است و یکی از آنها صدها را فاسد می کند بدانسان که یک قطره زهر یک جام شراب را. آنها را باید کشت هر چند که دژخیم صد هزار گردن بزند. و باید که در کوچه ها موج خون خائن تا پنجره ها بالا بیاید. ما دشمن بیرونی را به آسانی خواهیم راند وقتی که این راهزنان از میان ما نابود شوند و تو ای چنگ من! اکنون بکنار... که بسوی برج نگهبان می دوم تا ناقوسهای خطر را به طنین آورم. اوت 1848 جمهوری جمهوری ! ای فرزند آزادی و ای مادر آزادی که به جهان مهربانی ای تو که همچون راکوتسی ها1 پنهان شده ای من از پیش و از دور به تو سلام میکنم. هم اکنون که دور هستی می خواهم تورا بستایم اکنون که نامت ترسناک و منفور است و در این زمان که افتخار به آنان داده می شود که می خواهند ترا به صلیب بکشند من اکنون می خواهم درودم را نثار تو کنم بعد ها ستایشگرانت بسیار خواهند بود آنگاه که تو پیروزمندانه دشمن را خونین و افتاده درپای خود بینی. زیرا تو ای جمهوری پر افتخار پیروز خواهی شد با همه مشکلات زمینی و آسمانی همچون یک ناپلئون جدید اما پاک و مقدس تو بر سراسر زمین حکومت خواهی کرد. آن کس که در برابر نگاه شیرین تو تسلیم نشود که در آنها قندیل دوستی فروزانست دست توانای تو او را از پا خواهد افکند که در آن شمشیری مرگبار می درخشد. 1- راکوتسی ها خانواده ای از امرای مجار در ناحیه ترانسیلوانی بودند که با دلیری در مقابل ترکها جنگیدند و کشته شدند._م . تو پیروز خواهی بود و برای تو طاق نصرتی عظیم بپا خواهند کرد شاید در چمنهای غرق گل و شاید در حفره های یک دریای خون. برای این جشن درخشان و پرشکوه آیا من هم زنده خواهم بود؟ یا تا آنروز مرگ مرا خواهد برد و در اعماق گور اسیر خواهد کرد؟ اگر نصیب من نیست که این جشن عظیم را ببینم ای دوستان... مرا بخاطر آورید من جمهوریخواه هستم و خواهم بود حتی در گور خود و در سینه خاک. شما به آرامگه من خواهید آمد و در آنجا فریاد خواهید کشید: زنده باد جمهوری! من صدای شما را خواهم شنید و آرامشی فروخواهد افتاد برخاکستر دل خونین شده ام. اوت 1848 انقلاب به صدای من رنگ بی غیرتان می پرد زیرا سرود من پیشگوی طوفان توست.ای انقلاب! دورانی غمگین و روزگاری سیاهست پدرانت ترا رها کرده اند ای وطن من! ای ملت من! آیا یوغ را شکستی و زنجیر ها را گسستی تا زنجیری گرانتر دستت را بفشارد؟ هنوز گرد بر چهره بیمارت باقیست و سرنوشت باز تو را در خاک لگدمال می کند. اما این کار تقدیر نیست،این اراده فرزندان توست که ترا پست می دارند. بزرگترین گناه و پست ترین جنایت بود و شدیدترین انتقام آسمان کیفر آن باد! ای وطن! آیا تو سر مقدست را خم می کنی و داغ ننگ را بجای تاج افتخار می پذیری؟ پیش از آنکه یوغ اسارت بر گردنت قرار گیرد ای وطن تو خود گردنت را بزن تا ستمکار نعش تو ا بزنجیر کشد و پیروزیش پیش رفتن در گورستان باشد بگذار تخت او بر گور تو نهاده شود و بر کرمهای گور تو سلطنت کند. ای وطن! تو تسلیم نخواهی شد و می بینم آتش خشمی که چهره ات را می افروزد. دست تو بسوی شمشیرت خواهی رفت و چه کسی جز تو سربلند و آزاد خواهد زیست؟ محبوبم، زود باش لبانت را پیش آر و تو پسرک،جام شراب را بیار. و تا شراب ته می کشد و بوسه پایان می یابد باید پرچم حرکت ما برافرازد. به صدای من رنگ بی غیرتان می پرد،زیرا سرود من پیشگوی طوفان توست.ای انقلاب! اوت 1848 به سربازان احترام بگذارید من افسرم... و هر وقت سربازان مرا می بینند سلام مرا می دهند و از کنارم می گذرند و من خجالت می کشم سرخ می شوم و فکر می کنم که این کار درست نیست،درست نیست باید ما به آنها سلام بدهیم زیرا ارزش آنها خیلی بیش از ماست. به سربازان احترام بگذارید که از تیمساران بزرگترند. ما افسران و آنها همراه هم می جنگیم ولی ما میدانیم که برای چه می جنگیم چون چیزی داریم که بخاطر آن پیروزی را بخواهیم ایمانی داریم یا شاید ثروتی و جاذبه خیره کننده افتخار با چشمهای درخشانش. به سربازان احترام بگذارید که از تیمساران بزرگترند. آنها ایمان را نمی شناسند و میهن؟... نامادری ایشانست و در برابر عرق رنجشان لقمه ای نان پیششان می افکند و مشتی ژنده به رویشان و هنگامیکه به زیر پرچم می روند بیچارگی همیشگی را با بیچارگی تازه ای عوض می کنند. به سربازان احترام بگذارید که از تیمساران بزرگترند. و اینان چه می دانند که افتخار چیست و اگر هم بدانند از آن چه فایده می برند کتاب تاریخ صفحه ای ندارد که در آن سطری با نام اینان نوشته باشد و چه کسی می توانست نام همه اینها را بنویسد که خون خود را یکباره و دسته جمعی نثار می کنند. به سربازان احترام بگذارید که از تیمساران بزرگترند. اگر از جنگ بازآیند وطن به ایشان یک عصای گدایی می بخشد و اگر در جنگ بمیرند فراموشی بر گور آنها . برنام آنها می ریزد و اینان باز هم با شهامت می جنگند و با شمشیر و آتش دشمن روبرو می شوند به سربازان احترام بگذارید که از تیمساران بزرگترند. اکتبر و نوامبر 1848 1848 هزار و هشتصد و چهل و هشت! ای ستاره روشن ای ستاره سپیده دم ملتها؟ روز برخاسته است.زمین بیدار شده است با برآمدن سپیده شب می گریزد شفق نمایانده است چهره سرخ خود را و پیشانی سرخش بردنیای ما نوری شگفت و پرتوی شوم افکند این سرخی خون و خشم و شرم است و در چشمان توده هایی که بیدار می شوند می درخشد. ما از شب اسارت شرمساریم ای جباران،خشم ما بر شما خواهد بارید و پیش از نیایش صبحگاهی خون خود را در قربانگاه خدای خود خواهیم داد بهنگام خواب و در بیخبری دشمنان ما خون قلب ما را ریختند تا شعله زندگی ما را خاموش سازند اما در رگهای ملتها خون کافی هست که باز هم فریاد خود را به آسمان برسانند. در یا بهت زده خاموش می ماند دریا می ایستد و زمین تکان می خورد و موجهای خشکش برمی آیند برمی آیند به صورت باریکادهای سهمناک1 1- باریکاد سنگرهایی است که انقلابیها در کوچه و خیابان بر پا می سازند. – م. کشتی می جنبد بادبانهایش در هم شکسته و از هم گسیخته است و کثیف چون دل کشتیبان که وحشتزده و تنها در میان شکنجه ها در ژنده های ارغوانیش بپا ایستاده است1 زمین یک میدان فراخ نبرد است هر مرد یک سرباز است و هر دست یک شمشیر و این چیست که در زیر پای من است زنجیر های از هم گسسته! تاجهای در هم شکسته! همه را به آتش درافکنیم! نه، نکنیم همه را به موزه ها بسپاریم اما نامشان را بر آنها بنویسیم و گرنه فرزندان ما معنی این آهن پاره ها را نخواهند دانست. ای عهد درخشان! پیشگویی مقدرات تحقق می یابد یک گله و یک چراگاه و همه با یک اعتقاد: آزادی بی اعتقادان بسختی کیفر خواهند یافت بتهای کهن در هم می شکنند و از سنگهای آنان معبدی نو بالا می رود که سقفش آسمان آبی خواهدبود و خورشید قندیل محراب آن خواهد شد. 1- اشاره به امپرا تور اطریش است.- م. اکتبر – نوامبر 1848 به اتریش ترانسیلوانی ما پیروز نشویم؟ بم1 رئیس ماست قهرمان کهنسال آزادی و در برابر ما چون یک پرتو انتقام می درخشد ستاره خونین اوسترولنکا2 سردار پیر با موهای خاکستری پیشاپیش می رود و ریش سپیدش چون پرچمی مواج در اهتزاز است این مظهر صلح است و صلح پاداشی است که ما در ورای پیروزی خود انتظار داریم. سردار پیر پیشاپیش می رود و از پی او ما جوانان وطن بسان طوفانی پیر که از پی اش امواج سرکش دریا فرا می رسند. ما دو ملت متحد شده ایم و چه دو ملتی؟ لهستانی و مجار آیا سرنوشتی زیباتر از آن هست که ما دو ملت متفقا آرزو می کنیم. ما هدفی مشترک داریم: در هم شکستن زنجیر زنجیرهای اسارت که هر دو یکسان بردست داشته ایم ما به این هدف خواهیم رسید و به زخمهای خونین شما سوگند یاد می کنیم،ای وطنهای رنج کشیده. تو ای راهزن تاجدار1 می توانی هنگهای مزدورت را بسوی ما روانه کنی ما از نعش آنها پلی خواهیم ساخت برای تو از اینجا تا جهنم. ما پیروز نشویم؟ بم رئیس ماست قهرمان کهنسال آزادی و در برابر ما چون یک پرتو انتقام می درخشد ستاره خونین اوسترولنکا. 1- Bem ، ژنرال لهستانی بود که خود را در خدمت نیروی آزادیخواه مجارستان گذاشت و فرماندهی ارتش ترانسیلوانی را عهده دار شد.-م.2- اوسترولنکا،نام محلی است که لهستانیها در آنجا بخاطر آزادی خود با نیروهای تزار روسیه جنگ سختی کردند. – م. مارس 1849 1- منظور امپراتور اطریش است. – م . دوران دهشتبار ای دوران دهشتبار! دوران دهشتبار! دهشت دم به دم افزون می شود شاید آسمان سوگند خورده است که تمام مجارها را نابود سازد از سراپای ما خون می ریزد و چرا نریزد؟ نیمی از جهان بروی ما شمشیر کشیده است1. و آنجا در برابر ما جنگ است که بدترین بلا نیست.بدترین بلا از دنبال است طاعون! تو سهم خود را از مصائب دو برابر دریافت می داری وطن! مرگ با دو دست و با آغوش باز دشتهای ترا می درود. آیا ما همه تا آخرین نفر نابود می شویم یا کسی باقی خواهد ماند؟ تا بنویسد تمام تاریخ این دوران ظلمت و جنایت را؟ و آیا خواهد توانست سررشته ای از این تاریخ دهشتناک بدست آورد؟ و اگر کسی نقل صادقانه ای بشنود از روزگاری که بر سر ما می گذرد آیا باور خواهد کرد؟ کیست که باور کند که اینهمه بدبختی فرا رسید! و کیست که بهنگام شنیدن فکر نکند که همه تصوری خیالی از مغز یک دیوانه بوده است! 1- اشاره به حمله مشترک نیروهای امپراتور اطریش و تزار روسیه است. – م. 6 تا 7 ژوئیه 1849 این قطعه آخرین اثر شاعر است.
![]() ![]() سگها و گرگها آواز سگها: در زیر آسمان ابرآلود طوفان خشمگین می خروشد باران و برف فرزندان همزاد زمستان بی درنگ فرود می آیند. ما را چه باک است؟کنج مطبخمان برای ما بسیار مطبوع است ارباب مهربانمان آنجا را بما واگذاشته است. هیچ غمی برای زندگی نداریم وقتی که ارباب سیر شود همیشه چیزهایی باقی می ماند که آنرا پیش ما خواهد افکند. شلاق؟... درست است که گاهی صدا می کند و این صدا مسلما دردآور است اما استخوان سگ زود جوش می خورد. وقتی که خشم ارباب فرو نشیند دوباره ما را بخود خواهد خواند و ما هم با اشتیاق بسیار می رویم تا پای بخشنده اش را بلیسیم. آواز گرگها: در زیر آسمان ابرآلود طوفان خشمگین می خروشد باران و برف فرزندان همزاد زمستان بی درنگ فرود می آیند. صحراست و نیستی در اینجا که ما هستیم حتی یک بیشه کوچک هم نیست که ما را پناه دهد. از بیرون سرماست و از درون گرسنگی دو دشمن سرسخت که بی امان برما می تازند. و اینک دشمن سومین: سلاح آتشین و آماده... روی برف سپید خون سرخ ما می چکد. سردمان است و گرسنه ایم و پهلوهامان با گلوله ها سوراخ شده است. سهم ما بینوایی ها ست اما«آزاد» هستیم. ژانویه 1847 شاعران قرن نوزدهم! باشد که کس دیگر سبکسرانه ترانه سیمها را برنکشد! و آن کس که چنگ را بدست می گیرد از این پس بکاری بزرگ پردازد اگر ترا جز این کار نیست که نغمه شادیها و غمهای خود را سرکنی جهان به تو چشمی ندارد و چنگ مقدس را رها کن. اکنون ما در بیابانی می رویم. بد انسان که به عهدی قدیم موسی پیشاپیش قومش می رفت و راهی را دنبال می کرد که خدا با ستونی از آتش به او نمایاند و خدا در عهد ما می نمایاند به شاعران ستون آتش را و رهبری مردم را بسوی سرزمین کنعان. پس ای شاعر،به پیش همراه مردم! از میان شعله ها و دریاها! ملعون باد آن کس که بگذارد پرچم مردم فرو افتد! ملعون باد آن تنبل یا ترسو! که در آن هنگام که مردم عرق می ریزند،رنج می برند و مبارزه می کنند عقب بماند و در سایه ها برای خود آسایشگهی بجوید. آنها همه پیامبرانی کذابند که به نیرنگ می گویند: اکنون باید ایستاد و اینست سرزمین موعود. دروغیست پست و فریبیست بزرگ که کذب آن را فاش می گوید زندگی بی امید میلیونها آفتابزده که از تشنگی و گرسنگی در عذابند. وقتی که همه بتوانند سهمی یکسان از زنبیل فراوانی برگیرند وقتی که عاقبت همه بتوانند یکسان در کنار میز حق بنشینند وقتی که روشنی بارآور دانایی برپنجره هر خانه بتابد آن وقت می توان گفت:ایست! که اینست سرزمین موعود. و تا آنجا؟ تا آنجا بی هیچ درنگ مبارزه دشوار را دنبال کنیم. ای بسا که در برابر همه تلاشهای ما زندگی هیچ پاداشی نپردازد. اما مرگ با بوسه نوازشگرش به آرامی چشمان ما را خواهد بست. و با ریسمانهایی از گل بربالشی از حریر ما را به آغوش خاک خواهد لغزاند.1 ژانویه 1847 1- دو سطر آخر اشاره به مراسم تدفین مسیحی است.- م . به نام مردم شتاب کنید!و آنچه را مردم می خواهند بدهید! آیا نمی دانید چه وحشتناک است وقتی که مردم قیام می کنند؟ وقتی که دیگر درخواست نمی کنند و با زور می گیرند. آیا نام گئورگ دوژا 1 را نشنیده اید؟ شما او را زنده زنده بر کرسی گداخته سوزاندید اما آتش روح او را نسوزاند زیرا او خود یک شعله آتش بود. و برحذر باشید از آتشی که ممکن است باز از این شعله برخیزد. پیش از این مردم،چیزی جز برای خوردن نمی خواستند زیرا هنوز یک زندگی حیوانی داشتند. آنها حیوان بودند ولی اکنون انسان شده اند و باید به این انسانها حقشان را داد. پس حقش را بدهید!حقوق انسانی توده را بدهید! محرومیت از حق،یک داغ وحشتناک بریک مخلوق خداست.وکسی که این داغ را می نهد از شکنجه خداوندی نخواهد رست. چرا برای خود اینهمه امتیاز قائل شده اید؟ چرا حق جز در میان شما معنی ندارد؟ پدران شما سرزمین وطن را به شما ارث داده اند اما عرق مردم است که برآن جاریست. برای شما چه فایده دارد که بگویید: اینجا معدن است ... دستهایی لازم است که این زمین را بشکافد 1- گئورک دوژا ،دهقانی مجاری بود و در سال 1514 با کمک دهقانان طغیان کرد.او را بر یک کرسیچه آهنین که با آتش سرخ شده بود نشاندند تا شکنجه اش بدهند و نام همدستانش را از اودرآورند.اما او یک کلام هم حرف نزد و برآن کرسیچه جان داد . – م . تا عاقبت طلا از آن بیرون آید آیا این بازوان و دستان ارزش ندارند؟ و شما که متکبرانه اعلام می دارید این وطن از آن شماست و این حقوق برای شماست چه خواهید کرد،تنها ،در آن دم که دشمن بیاید و بر شما و وطنتان بتازد؟ اما چه می پرسم؟خیلی ببخشید نزدیک بود قهرمانی شما را در گیور1 فراموش کنم. آیا چه وقت بنای افتخاری خواهید ساخت برای پاهای دلیرانی که از آن معرکه گریختند!... به نام پرافتخار بشریت! حقوق مردم را بشناسید و حق آنها را بدهید و نیز به نام مقدس وطن،که اگر این رکن استوار برای دفاع آن نباشد،در خطر خواهد بود گلهای مشروطیت نصیب شماست در حالیکه نصیب مردم جز خارها نیست چند برگ گل را هم به ما بدهید و کمی از خارها هم برای خود برگیرید! شتاب کنید!و آنچه را که مردم می خواهند بدهید آیا می دانید چه وحشتناک است وقتی که مردم قیام می کنند وقتی که دیگر درخواست نمی کنند و بازور می گیرند؟ آیا نام گئورگ دوژا را نشنیده اید؟ شما او را زنده زنده بر کرسی گداخته سوزاندید اما آتش روح او را نسوزاند 1- گیور، نام محلی است که ناپلئون با سران مجار جنگید و اشرافی که مقابل او می جنگیدند همه فرار کردند و ناپلئون فاتح شد. – م. زیرا او خود یک شعله آتش بود و برحذر باشید از آتشی که ممکن است باز از این شعله برخیزد. مارس 1847 توده به یک دست گاو آهن را نگاه می دارد و به دست دیگر شمشیر را و بدینترتیب توده فقیر عرقش را می ریزد،خونش را می ریزد تا وقتی که جان در بدن دارد. چرا اینقدر عرق ریختن؟ مادر سخاوتمند زمین از خود به او می دهد آنقدر که لازم دارد برای خوردن و پوشیدن و چرا شمشیر و اینهمه خون وقتی که دشمن فرا می رسد؟ آیا برای دفاع از وطنش؟راستی؟ بدون حق که وطنی وجود ندارد و به توده هم که حقی نمی دهند. ژوئیه – اوت 1847 بردباری بردباری! ای مایه افتخار گوسفندان و خران ترا پیشه سازم؟ به اعماق جهنم گم شو! اگر همچون گدایی بی پناه سراسر کره را می گردی و پناه می جویی هرجا که می خواهی منزل کن جز پیش من قلب من ترا نمی پذیرد. و اگر پیروزمندانه سراسر جهان را درنوردی یک سنگ خواهی یافت که نتوانی بر آن نامت را نوشت و این سنگ قلب من است بردباری! ای کاه بیمصرف که ترا در این دنیا به احمقان به نام گندم خالص می فروشند آنانکه خود از دانه هایت سیر شده اند. تو کاسه یی خالی هستی که همه چیزت را گربه لیسیده است و اکنون آشپز با دهان باز در کنارت سر می جنباند. ای بردباری!... نمی دانم چه هستی؟ وه که از تو چه بیزارم و چه نفرت دارم چون هر جا تو آغاز می شوی خوشبختی پایان می یابد. وه که زمین چه خوشبخت می بود اگر تو بر پشت او نبودی و تا تو بر آن هستی همیشه بینوا خواهیم بود. گم شو! ای بلای زندگی به جهنم فروشو و آنجا همان عفریت تو را ببلعد که پوزه منحوست را بروی این زمین زیبا گذاشت. آوریل 1847 لافزنان این هیاهوی دیوانه وار تا کی خواهد بود؟ و تا کی اینهمه غرش به نام وطن؟ آن کس که همیشه به زبان نام وطن دارد هرگز وطن را در قلبش نخواهد داشت. زبان شما که چون زبان پیران پرگوست پرگویی خود را سال تا سال دنبال می کند و آیامردم هنوز در همانجا نیستند که پیش از این بودند؟ و آیا باز هم همه فسادهای کهن را نداریم؟ اقدام! اقدام! بجای آنکه فقط با حرف وقت گرانمایه را تباه می سازید خورشید خدا و دنیا با انتظار به شما می نگرند و چه بیهوده انتظاری! دست خود را برای اقدام دراز کنید و کیسه های خود را برای فدا کردن بگشایید و بپروانید این وطن را که عمری شما راپرورده است. فداکاری و اقدام آئینه هاییست که وطنپرست حقیقی را می نمایاند اما شما خودخواهانی ترسو هستید ترسو بهنگام اقدام و خودخواه بهنگام فداکاری. من یقین دارم که بسان درختان کهن در بهاران ملتهای کهن نیز دوباره جوان می شوند. اما شما کرمهایی بر درخت هستید که برگ تازه نمی دهید و حتی کهنه ها را هم می جوید. وه،چه نابینایی! عوامفریبی آنها بر سپر خود نهاده است.1 و فریب خوردگان نابینا آنها را چون نجاتبخشان در آغوش می پذیرند نجاتبخشان؟! اینان وطن فروشانند و ما با دست این لافزنان نابود می شویم دشمن از قیافه آنها می فهمد که ما می ترسیم زیرا همیشه سگان ترسو پارس می کنند. من در میان آنان نخواهم بود که با هیاهو بدنبال اینان می روند. و اگر روزی پیش آنها بروم برای چیزی نخواهد بود جز آنکه در هم شکنم ارابه پیروزمندی این بزرگان دروغین را و با تازیانه خشم خود نشانه های دار را برصورت پلیدشان بنگارم. اوت 1847 1- بنابرسم قدیم قهرمانان را بر سپر می نهادند و روی شانه ها بلند می کردند. – م. ترانه پاییزی باد پاییز، غمناک،با درختان زمزمه می کند زمزمه اش آهسته است و نمی توان شنید در گوش آنها چه می گوید؟که از زمزمه اش درختان متفکرانه سر می جنبانند. دیرگاهست و هنوز شب نرسیده است بروی نیمکت راحت دراز کشیده ام... سر کوچکش را بر سینه ام نهاده است و بخواب رفته زن نازنینم،عمیق و شیرین به یک دستم پستان لرزان اوست محبوب شیرینم که بخواب رفته است و بدست دیگرم کتاب مقدس است: تاریخ جنگهای آزادی که هر کلمه اش بسان ستاره ای دنباله دار در آسمان بلند روحم می دود... سرکوچکش را برسینه ام نهاده است و بخواب رفته زن نازنینم،عمیق و شیرین. طلا ترا می فریبد،تازیانه ترا می راند تا بخاطر جباران بجنگی،ای ملت اسیر؟ و آزادی لبخندی می زند و تمام هوادارانش به جنگ می روند و بخاطر او زخم و مرگ را با شادی می پذیرند بسان گلی از دختری زیبا... سرکوچکش را بر سینه ام نهاده است و بخواب رفته زن نازنینم،عمیق و شیرین. چه جانهای گرانبها که در راه تو داده شد ای آزادی مقدس! و چه سود! اما اگر تا کنون نبود، در آینده خواهد بود پیروزی از آن توست،در آخرین نبرد و انتقام کشتگان را نیز خواهی ستاند، انتقامی هولناک... سر کوچکش را بر سینه ام نهاده است و بخواب رفته زن نازنینم،عمیق و شیرین. دورنمای خونینی در برابر چشمان منست: رویای روزگار آینده که دشمنان آزادی در دریای خون خود خفه میشوند... و تپش قلب من بسان رعد می غرد و برقها در مغزم می رخشند سر کوچکش را بر سینه ام نهاده است و بخواب رفته زن نازنینم،عمیق و شیرین. سپتامبر 1847 آخر سپتامبر1 گلهای رنگارنگ هنوز در پای پنجره شکفته اند و درخت رویاروی پنجره هنوز سبز است اما در آن دورها دنیای زمستان را می توان دید بر سر کوها برف نشسته است در قلب جوان من هنوز شعله گرم تابستانی هست و هنوز گلهای بهاری در آن می شکفند اما موهایم کم کم سپید می شود و زمستان بر سرم دست می کشد. گل پژمرده می شود.زندگی می گریزد بنشین همسرم! بنشین در کنارم تو که اکنون سر به سینه ام نهاده ای فردا هم بر گور من خواهی افتاد؟ بگو! آه بگو! که اگر پیش از تو مردم بر نعش من با چشمان اشک آلود کفن خواهی کشید؟ یا بار دیگر عشق جوانی تو را جذب خواهد کرد تا بخاطر او نام مرا تغییر دهی؟ اگر روزی تور بیوه گی را دور افکنی آن را بر چوب گور من بیاویز تا بیرق ماتم من شود من نیمشب از دنیای گور خود بیرون خواهم آمد و آن را با خود خواهم برد تا با آن اشکهایم را که بخاطر تو جاریست خشک کنم بخاطر تو که وفای مرا به آسانی از یاد بردی 1- آخر سپتامبر اوایل پاییز است . – م . و با آن زخمهای قلبم را ببندم که تو را در آنجا و در آنوقت هم دوست می دارد. سپتامبر 1847 گور گدا بسان حیوانی وحشی که مرگ خودرا احساس کند گدای پیر به وسط بیابانها رفته است و هر چه از زندگیش مانده است آنجا در وسط بیابان برزمین نهاده است. راهزنان نعشش را اتفاقا یافتند برایش گوری ساختند و کیسه گداییش را به عصایش بستند تا نشانی از گور تنهای او باشد1 . آنجا در بیابان که درختی نیست تنها این گور در زمین برجسته است.با نشانی حقیرش و تو طبیعت! مادری که نامادری بینوایان هستی آن را با گلهای وحشی و سبزه ها پوشاندی. سرنوشت چنین است.تا زنده بود ژنده های آشفته بر او آویخته بود و حالا گورش را پوششی زیباتر از تمام قالیهای شرقی می پوشاند. اما برای او چه فرق دارد؟ خوب شد که عاقبت به آسایش رسید. چه کسی فکر می کند که راه زندگی او با چه دشواری و با چه خطرها گذشته است. 1- برگورهای مسیحیان معمولا یک چوب به شکل صلیب می گذارند. – م.
![]() ![]() شعر ای شعر مقدس، چگونه ترا تحقیر می کنند! و چگونه عظمت ترا لگد مال می سازند! احمقها، به هنگامی که مدعی هستند که ترا بزرگ می دارند. بشنو که این کاهنان بی اعتقاد چگونه فریاد می کشند که تو همچون تالاری اشرافی هستی که با زحمت تزئینت کرده اند و در تو تنها صاحبان کفشهای براق راه دارند. اه! خفه شوید! ای پیامبران دروغین ساکت شوید! که حتی یک حرف شما هم راست نیست. نه! شعر تالاری نیست که در آن اعیان و انگلها برای یاوه سرایی و پرگویی گرد آیند. شعر برتر از آنست.خانه ای گشاده است. به روی نیکبختان و شوربختان یکسان. به روی همه آن کسان که بخواهند بسرایند. شعر معبدی مقدس است که همه کس را بدان راه است حتی آنکس را که چارقی بپا دارد یا با پای برهنه می آید. اوت 1847 ترانه های من اغلب در اندیشه ام و نمی دانم در چه اندیشه برفراز وطنم در پروازم و در سراسر زمین،در سراسر جهان. در این هنگام وقتی که ترانه هایم بوجود آیند پرتوهای ماهتابی روح رویاییم هستند. شاید بجای زندگی کردن در رویاها بهتر آن باشد که برای آینده زندگی کنم. و بفکر آینده باشم... اما چرا فکر کنم؟ خدا مهربانست و در فکر من هم هست. در این هنگام وقتی که ترانه هایم بوجود آیند پروانه های بی غم روح سبکم هستند. وقتی که با دختری زیبا روبرو شوم همه افکار – را در گوری عمیق دفن می کنم و نگاهم را با عمقی بیشتر، در چشمانش غوطه می دهم بدانسان که ستاره ای در آبهای دریاچه ای آرام. در این هنگام وقتی که ترانه هایم بوجود آیند سرخ گلهای وحشی روح عاشقم هستند. اگر دختر مرا دوست بدارد،بخاطر شادیم می نوشم و اگر دوستم ندارد، بخاطر رنجم می نوشم. هر جا جامی هست و در آن شرابی در آنجا شادیهای رنگارنگ می زایند. در این هنگام وقتی که ترانه هایم بوجود آیند. رنگین کمان روح سرمستم هستند. اما تا من جام بدست دارم دستهای ملتها در زنجیر است و هرچه جامها طنین شادمانه دارند طنین آهنها شوم است در این هنگام وقتی که ترانه هایم بوجود آیند ابرهای تیره روح افسرده ام هستند. چرا مردم بندگی را تحمل می کنند؟ چرا قیام نمی کنند و زنجیرها را نمی گسلند؟ آیاانتظاردارندکه به الطاف خداوندی زنجیرهای دستشان را زنگ بخورد و نابود سازد؟! در این هنگام وقتی که ترانه هایم بوجود آیند برقهای آتشین روح خشمگینم هستند. سروده شده در 1846 منتشر شده در 1848 قهرمانان ژنده پوش من خوب می توانم شعرم را بیارایم با الحانی شیرین و اوزانی گرم بدانسان که شایسته تالارها باشد و مناسبت ملاقات زیبا رویان خوشگذران. اما افکار من از آن جوانان تن پرور نیستند که فقط بخاطر عیش و نوش زندگی کنند و برای دید و بازدیدهای هوسناک در جامعه های آراسته با دستهای ظریف. شمشیر بیجان شده است و توپ خاموش مانده اینها در بستر زنگ آلود بخواب رفته اند در حالیکه نبرد ادامه دارد ... و در این پیکار افکار جای آنان را گرفته اند. در این پیکار من هم شرکت می کنم در میان سربازان هنگ خویش. من همراه شعرهایم می جنگم که دلاورانی جوان هستند. سربازانی ژنده پوش؛ اما دلیر که با نیرومندی و دلاوری حمله می کنند. و آنچه مایه افتخار سرباز است شهامت است نه جامه سربازی. برای من بسیار ناچیز است که بدانم اشعارم پس از من خواهند ماند. اگر آنها باید در پیکارجان سپارند بسیار خوب ، چنین باشد.بگذار بمیرند! اما ای دیوان، تو مقدس خواهی بود. زیرا تو گورستانی خواهی شد که در آن اندیشه های شهیدم خواهند خفت قهرمانانی که در راه آزادی جان سپرده اند. آوریل 1847 جنگ را بخواب دیدم دیشب جنگ را بخواب دیدم مجارها را به جنگ می خواندند. و برای نشانه دعوت، برسم قدیم شمشیر خونین را در سراسر کشور می بردند. و از دیدن این شمشیر خونین،تکان خوردند حتی آنانکه یک قطره خون در رگهاشان بود و هیچکس بخاطر پول، و مقام نمی جنگید بلکه همه بخاطر تاج درخشان آزادی. درست روز عروسی ما بود عروسی من، عروسی تو محبوبم. و من هم برای آنکه در راه وطنم جان بدهم حتی از نخستین شب عروسیمان می گذشتم. محبوبم، آیا دشوار نیست در چنین روزی بسوی مرگ رفتن؟... و با اینهمه اگر سرنوشت چنین بخواهد براستی چنین خواهم کرد.بدانسان که در خواب هم دیدم... اوت یا سپتامبر 1845 یادگاری یادگاری! تو،یک تخته پاره از یک کشتی غرق شده ای که کشا کش موج و باد ترا به ساحل دریا می افکند. مارس 1846 ای تقدیر!... ای تقدیر ! فضا را برویم بگشا تا برای جامعه بشری کاری کنم تا این آتش پاک مرا به تب می آورد بیهوده تباه نشود. من شعله ای آسمانی در دل دارم که هر قطره خون را در رگهایم می جوشاند. هر ضربه قلبم نیایشی است برای خوشبختی جهان. می خواهم یکروز بتوانم آرزویم را بگویم نه تنها با حرف میان تهی، بلکه با کار خود هر چند که پاداش کارم یک جلجتای تازه و یک صلیب تازه باشد.1 مردن بخاطر آسایش تمام مردم! چه خوش و چه زیباست. خوشتر و زیباتر از تمام لذات در سراسر یک عمر بیحاصل و بیهوده. بگو ! ای تقدیر بگو! که چنین مرگی خواهم داشت،مرگی مقدس. در اینصورت من با دستهای خود خواهم ساخت صلیبی را که بر آن میخکوب خواهم شد. آوریل 1846 1- جلجتا،محلی است که عیسی مسیح را در آنجا به صلیب میخکوب کردند.-م. یک فکر آزارم می دهد یک فکر آزارم می دهد: بروی بالشهای یک تخت مردن به آهستگی پژمردن، همچون گلهایی که با دندانهای کرمی پنهان خورده می شوند! به آهستگی نابود شدن،همچون یک شمع در اتاق خالی و متروک. خدا چنین مرگی را نصیبم نکند من چنین مرگی را نمی خواهم درختی باشم که صاعقه او را می افکند و طوفان ریشه کنش می سازد صخره ای باشم و رعدی که آسمان و زمین را می لرزاند پرتابم کند و به اعماق دره ها بغلتاند... هنگامی که ملتهای اسیر خسته از یوغ اسارت قیام می کنند با چهره های برافروخته، در زیر پرچمهای سرخ که بر آنها شعار مقدسی نقش شده است: «آزادی دنیا». و طنین این کلمات مقدس را منعکس می سازند از شرق تا به غرب و با ظلم بجنگ برمی خیزند، می خواهم در آنجا بمیرم. در میدان نبرد و در آنجا قلبم خون جوانش را بیرون بریزد. هنگامی که آخرین فریادم رضایت آمیز طنین می افکند چکاچاک پولاد آن را خاموش سازد و نعره شیپور و غرش توپ و از روی نعش من اسبهایی که نفس می زنند بسوی پیروزی دشوار بتازند و مرا لگدکوب شده بجا بگذارند... استخوانهای پراکنده مرا از آنجا جمع کنند برای روز بزرگ تدفین شهیدان که بهمراه ترانه آرام و پرشکوه موزیک عزا و پرچمهای سرافراز ما که سیاه پوشیده اند به یک گور مشترک می سپارند قهرمانان را که در راه تو مرده اند. ای آزادی مقدس جهان! دسامبر 1846 تو بهار را دوست می داری تو بهار را دوست می داری من پاییز را زندگی تو بهار است زندگی من پاییز گونه سرخ تو سرخ گل بهاریست چشمان خسته من آفتاب بیرنگ پاییز. اگر من گامی دیگر بردارم گامی به پیش در آستان یخزده زمستان خواهم بود. اگر تو گامی به پیش می آمدی و من گامی واپس می گذاشتم با یکدیگر بهم می رسیدیم در تابستان گرم و مطبوع. اکتبر 1846 کاخ و کلبه ای کاخ ! از چیست چنین بخود می تازی؟ از درخشندگی اربابت بخود مغروری؟ او خود را با الماسها پوشانیده است تا برهنگی قلبش را مخفی دارد. منگوله ها و روبانها را از او برکن که نو کرانش بدو آویخته اند و آنوقت چنان حقارتی عیان خواهد شد که دیگر شکل یک مخلوق خدا را هم نخواهد داشت. و این گنجها، که آن هیچ را همه چیز می سازند از کجا سرقت شده اند. آنجا که لاشخور پرنده ای را می گیرد و جگرش را می شکافد و خونش را می مکد و در آن هنگام که لاشخوار ضیافت بپا می کند در آشیانه کوچک میان بیشه بچه های پرنده زاری می کنند و مادرشان را می جویند که هرگز باز نخواهند گشت. ای کاخ مغرور! بهمه کس بنما وسعت گنجینه های سرقت شده ات را ! بدرخش هنوز! اما دیری نخواهد پایید زیرا روزگار تو بسر رسیده است: و امیدم اینست که بزودی ببینم حصارهای ویران شده ات بهنگام سقوط، درهم می شکنند استخوانهای ساکنان فرومایه ات را. و تو ،ای کلبه حقیر! که در پای این کاخ بلند خود را پنهان می کنی. چرا خود را در زیر شاخه ها مخفی می سازی؟ آیا می خواهی که حقارت خود را پنهان داری؟ باز شو برویم، ای کلبه تاریک! من ظاهر آراسته نمی خواهم.من دل زیبا دوست دارم... و دلهای روشن در کلبه های تاریک پیدا می شوند. این آستانه که از آن می گذرم مقدس است. آستانه کلبه های فقر مقدس است. در اینجاست که بزرگان زاییده می شوند و به اینجاست که آسمان نجاتبخشان را می سپارد.1 از کلبه هاست که بیرون جسته اند تمام آنان که خود را در راه انسان فدا کرده اند. مردم از کاخ نشینان جز نفرت و فقر نصیبی نمی برند. ای بینوایان خوش قلب! باک مدارید برای شما روزهای بهتر فراخواهد رسید اگر گذشته و حال از آن شما نیست آینده بی پایان از آن شماست. در زیر این سقف کوتاه زانو میزنم در برابر این کانونهای تنگ و مقدس: و شما هم ستایش خود را با من همراه سازید ای مردم فقیر که شما را می ستایم! ژانویه 1847 1- اشاره به مبارزه مسیح و پیامبران دیگر است._ م .
![]() زندگی و اشعار شاندور پتوفی شاعر انقلابی مجار محمود تفضلی گردآوری و ترجمه: و آنگلا بارانی ترجمه کتاب را به دوستان شاعرم: سایه[هوشنگ ابتهاج] صبح[احمد شاملو] کولی[سیاوش کسرایی] تقدیم می دارم. محمود شاندور1 پتوفی بزرگترین شاعر انقلابی مجارستان است که در ردیف معروفترین شعرای انقلابی جهان قرار دارد. شاندور پتوفی شاعر و قهرمانیست که شعر او و زندگانی او یکجا مظهر تمایلات آزادیخواهانه یک ملت است. شاندورپتوفی شاعریست که شعر او با زندگیش و با زندگی تمام ملتش بشکلی جدایی ناپذیر پیوسته بود و نه تنها شعرش را، بلکه تمامی وجودش و زندگانیش را در راه آینده ملتش و در راه آینده و خوشبختی تمام جهانیان گذارد. زندگی خصوصی پتوفی بعنوان یک زندگی عادی چیزی فوق- العاده ندارد، اما برای شناختن زندگانی واقعی او باید تمام صفحات تاریخ یک ملت را ورق زد.زیرا زندگی او با تاریخ و افتخارات ملت و وطنش درهم آمیخته است. شاندورپتوفی در روز اول ژانویه سال 1823 در یکی از دهات کوچک مجارستان سفلی به نام کیش کورش متولد شد. خانواده او یک خانواده دهاتی بود.پدرش یک دهقان بود که بعدها دکان کوچکی در ده خود باز کرد و مادرش هم یک زن ساده دهاتی بود. با اینهمه پدر و مادر پتوفی تمام کوشش خود را بکار می بردند که «شاندور» همان اسم است که در زبانهای اروپای غربی الکساندر می گویند.- م . فرزندشان آنقدر که می تواند تحصیل کند.اما بعلت مشکلات مالی و فشار زندگی هرگز نتوانستند این آرزوی خود را عملی سازند. زندگی پتوفی از دوران کودکی با فقر و تنگدستی گذشت و از سن شانزده سالگی بصورت یک رشته ناگسستنی رنجها و مبارزات درآمد.نخستین اشعارش که از این زمان آغاز می شوند رنجهاي او و در عین حال عطش سیری ناپذیرش را برای دانستن بیان می کنند.در این زمان از مدرسه گریخت و بعنوان هنرپیشه تئاتر مدتهای دراز پای پیاده در دشتها ي بی انتهای وطنش سفر کرد. با اینکه جسمی ضعیف و جثه ای لاغر و نحیف داشت ،هرگز حستگی را احساس نمی کرد. سفرهای دورودرازش او را با اعماق زندگی و تیره روزی هموطنانش آشنا می ساخت.دهقانها و کشاورزان را می دید که همچون اسیر و غلام بدون هیچ حقی برای مالکان بزرگ کار می کنند و در جنگها بخاطر حق همین ثروتمندان کشته می شوند و بعد چون گدایی دربدر وسرگردان در فقر و تنگدستی می میرند. ولی مطالعات او منحصر به همین سفر ها نبود بلکه با وجود محرومیتها و مشکلات باز هم تحصیل می کرد، زبانهاي خارجی را یاد می گرفت ، با تاریخ و ادبیات آشنا می شد ، شاهکارهای گذشته را چه در ادبیات جهان و چه در ادبیات وطنش می آموخت.داستانها و افسانه های عامیامه مردم وطنش را جمع آوری می کرد و بدین شکل دائما بروسعت معلومات خود می افزود. پتوفی تاریخ انقلاب بزرگ فرانسه را دوست می داشت.مطالعه حوادث این انقلاب عظیم چشمان او را باز می کرد و می فهمید که باید برای دفاع از حق طبقات محروم وطنش که اسیر دست مالکان بزرگ و اشراف بودند قیام کند.مخصوصا حوادث سالهای خونین 1792 و 1793 انقلاب فرانسه خیلی در او موثر بود.خود او گفته است: «دعای صبحانه من تاریخ انقلاب فرانسه است،این انجیل جدید تعلیم دهنده آزادی و نجات بخش امروز بشر است.» مطالعه زندگانی پتوفی را نمی توان بدون مطالعه در تاریخ مجارستان دنبال کرد. در ربع دوم قرن نوزدهم یعنی دوران زندگانی کوتاه شاندور- پتوفی، مجارستان اسیر و مستعمره امپراتوری اتریش بود و در زیر حکومت جبار خاندان اتریشی هابسبورک قرار داشت.پیش از دوران تسلط اتریشیها هم مجارستان بیش از یک قرن و نیم در چنگال استعمار وحشی ترکهای عثمانی گرفتار بود. وقتی که شعله های انقلاب فرانسه در پاریس زبانه کشید افکار آزادی خواهانه و تمایلات بشردوستانه و شعارهای آزادی، برابری و برادری در سراسر اروپا انتشار یافت و در همه جا ملتها و طبقات اسیر و محروم را به تکان آورد. سربازان ناپلئون که سراسر اروپا را زیر پا گذاشتند هرچند که بر اثر خیانت بناپارت به انقلاب در راه امپراتوری او شمشیر می زدند اما خواه نا خواه شعارهای انقلابی را همه جا با خود می بردند و سرود انقلابی مارسییز از دهان آنها در همه جا طنین می افکندودرهمه جا،در هر وطنی به همه جوانان می گفت: برویم فرزندان وطن که روز افتخار فرا رسیده است. در برابر ما جباریت پرچمی خونین برکشیده است... همچنانکه همه ملتها به تکان آمده بودند، ملت مجار هم برای تامین استقلال ملی و آزادی خویش می کوشید و از آن میان روشن ـ بینانی چون پتوفی، نه تنها در راه استقلال ملی خود بلکه در راه استقلال ملل دیگر نیز مبارزه می کردند و در این مبارزه نه فقط می خواستند نفوذ حکومت جباراجنبی و بیگانه را از وطن خود برافکنند؛ بلکه در عین حال می خواستند فساد اجتماعی و ظلم طبقات حاکم را نیز نابود سازند و توده های اسیر و محروم وطن خود را به خوشبختی و آزادی برسانند. کوششهای ملل و مبارزات عمومی توده های آزادیخواه ملتها، حکومتهای ظالم و خانواده های سلطنتی جبار اروپا را به تکاپو می انداخت.ارتجاع اروپا پس از آنکه به گمان خود آتش انقلاب فرانسه را خاموش ساخت و خانواده سلطنتی ساقط آنرا به سلطنت باز ـ گرداند ، به کارگردانی صدراعظم خودخواه و جبار اتریش مترنیخ ظاهرا یک اتحاد مقدس بوجود آورد که در آن جبارترین پادشاهان اروپا یعنی تزار روسیه و امپراتور اتریش و پادشاه پروس با یکدیگر متحد می شدند تا به اصطلاح برای «دفاع از مسیحیت و تعلیمات مقدس مسیح» که از جانب «قیامهای ماجراجویانه» به خطر افتاده بود نیروهای خود را مشترکا به کار برند.در صورتی که در حقیقت این اتحاد به اصطلاح «مقدس» فقط برای سرکوبی قیامهای ملی و نهضتهای آزادیخواهانه ملل اروپا بود. بدین ترتیب مجارستان در دوران کودکی و جوانی شاندور ـ پتوفی در زیر تسلط خونین و سیاه امپراتوری اتریش قرار داشت.در حالی که آزادیخواهان مجارستان برای آزادی ملی خود در تلاش بودند و توانسته بودند برای مجارستان یک نوع استقلال به دست آورند و از جمله یک مجلس دولتی به نام دیت داشته باشند که در آن یک اقلیت اصلاح طلب خواهان اصلاحات اجتماعی بودند.از سال 1825 اقلیت مجلس «دیت» روزبروز بیشتر بدست می آورد و طرفدار یک سیاست آزادمنشانه داخلی و بدست آوردت استقلال کامل ملی بود. در چنین زمانی بود که پتوفی، یک فرزند نابغه و با استعداد ملت مجار بدنیا آمده و دوران کودکی و سالهای نخستین جوانی خود را می گذراند.با اجتماع آشفته خود آشنا می شد و به صحنه پرهیاهوی زندگی سیاسی و اجتماعی پا می گذاشت. در این وقت پتوفی که هنرپیشه تئاتر بود بهمه جا سفر می کرد. از 1840 یعنی وقتی که در اوایل نوزده سالگی بود ، بعنوان نویسنده وارد خدمت یکی از مجلات ادبی و اجتماعی بوداپست، پایتخت مجارستان ، شد. مطالعات فراوان و مشاهدات شخصی پتوفی در دوران سفرهای دورودرازش با نبوغ فوق العاده اش همراه شده بود و به او روشن بینی خاصی بخشیده بود. پتوفی با فقر وحشتناک دهقانان و زندگانی غیر انسانی آنها آشنا شده ، با آنها زندگی کرده بود و بهمین جهت با عشق آتشینی آنها را دوست می داشت و نسبت به طبقات حاکمه ،مالکان و ثروتمندان و روحانیان بزرگ که مردم را به بدبختی می کشاندند نفرت داشت و باز بهمین جهت در عین حال که طرفدار استقلال کامل ملی بود،می خواست اصلاحات عمیق اجتماعی نیز اجرا شود.پتوفی برای وصول به این هدفها، انقلابی بود.با مبارزات داخل مجلس که در آنجا نمایندگان می خواستند با خواهش و تمنا حقی برای مردم بدست آورند و استقلال وطن را تامین کنند، جداً مخالف بود و عقیده داشت که جز بوسیله استفاده از نیروهای انقلابی ملت و با پشتیبانی طبقات محروم هرگز ممکن نیست به یک نتیجه قطعی رسید. از وقتی که پتوفی فعالیت مطبوعاتی خود را شروع کرد، بتدریج همچون ستاره درخشانی شد که تمام عناصر انقلابی را هاله وار بدور خود جمع می کرد.اینها با درخواستهای اصلاح طلبانه و رفورمیستي مخالفت داشتند و یک برنامه انقلابی پیشنهاد می کردند که در آن قوانین بردگی دهقانان الغاء گردد، آزادیهای دموکراتیک برای مردم برقرار شود و استقلال ملی برای وطن تامین گردد. پتوفی را از این زمان تا هنگام مرگ زودرس و دلیرانه اش همواره باید در قلب حوادث و در پیشاپیش صفوف مردم انقلابی جستجو کرد. تمایلات انقلابی و درخواستهای مردم مجارستان سال به سال توسعه می يافت.بطوریکه براثر همین کوششها و فعالیتها در سال 1844 امپراتوری اتریش ناگزیر شد زبان ملی مجار را بعنوان زبان رسمی در مجارستان بپذیرد.اما روشن است که با این قبیل اصلاحات نه عطش انقلابی پتوفی فرو می نشست و نه در خواستهای ملت مجار پایان می یافت. اشعار فراوان پتوفی همراه تمایلات مترقی و انقلابی در همه جا منتشر می شد و دائما مردم رابیشتر بیدار می ساخت. قطعه دلیرانه دشمن شاهان كه در دسامبر1844 ساخته است نشان می دهد که این جوان انقلابی بیست و یکساله با کینه و نفرت بی پایان به پادشاهان و امپراتوران و تزارها نگاه می کند.در اشعار سالهای بعدش با روشن بینی روزافزون به آینده می نگرد و در انتظار انقلاب است. منظومه یانوش پهلوان که در این وقت انتشار یافت یکی از آثار بسیار لطیف اوست که از داستانهای عامیانه و فولکلوری وطنش اقتباس شده است و ضمن آنکه سرنوشت حماسی و افسانه ای یکی از دهقانان وطنش را با لطافت بی پایان توصیف می کند احساسات وطن دوستانه اش را نیز در آن می آمیزد. و همین زمان در قطعه ای به نام داوری می گوید: ای آینده،حجاب سیاهت را که پرده دار اسرار است جادوی احساس پیشگوی من از هم می درد و در ورای این پرده،آینده پنهان را می بینم که ابتدا مرا می ترساند و به وحشت می اندازد و بعد شادی عظیمی در دلم برمی انگیزد... ...... و زمین دیگر جز دو اردوی رو در روی هم نخواهد بود اردوهای نیکان و بدان و نیکان که تا آن زمان همیشه مقهور بوده اند و در قطعه دیگری به نام بلبل و چکاوک می گوید: بشریت بیمار است و زمین جز بیمارستانی نیست که تب آن را می جود و نابود می سازد ...... اما در میان تیره روزیهامان آسمان ما را از یاد نمی برد. و برای درمان دردها مان شفابخشی را می فرستد. او خواهد رسید.هم اکنون در راهست و بزودی فرا می رسد بی آنکه دژخمیان ما بتوانند دانست. بسوی توست که ترانه من صعود می کند و هر نوایی که از چنگ من برخیزد. تو الهامبخش تمام شعر منی و تویی که اشکهایم ترا می خوانند. من به تو سلام می کنم.به تو . ای آینده! ای شفا بخش بشریت بیمار!... پتوفی خود را و دیگران را برای انقلاب آمده می سازد.اشعار او همچون تازیانه های نیرومند طنین می افکند و فرود می آید تا خفته ها را برانگیزد ، تنبلان را براه اندازد ، رخوتها و سستیها را براند. در همه آنها شاعران خیالباف و رمانتیک ،جوانان ترسو و تن پرور،سیاستمداران پرحرف و سازشکار،راحت طلبان بیکاره و خودخواه، همه را به باد انتقاد می گیرد و سرزنش می کند و در اشعارش آرزو می کند که درگیرودار معرکه ها،در میدانهای پیکار،بخاطر آزادی و در راه خوشبختی و آسایش وطن و هموطنانش،جان سپارد؛آرزویی که عاقبت خیلی زود تحقق می پذیرد. سال 1848 در سراسر اروپا سال انقلابها و هیجانهاست.در این سال پس از چندین سال تسلط ارتجاع سیاه،امواج طوفان انقلاب یکباره سراسر اروپا را فراگرفت. در پاریس در ماه فوریه انقلابی شروع شد و پادشاه لوئی فیلیپ را راند و یکبار دیگر جمهوری (جمهوری دوم فرانسه) برقرار شد.کمی بعد، در اوایل ماه مارس، در وین پایتخت اتریش جوانان آزادیخواه برای بدست آوردن آزادیهایی دموکراتیک انقلاب کردند و مترنیخ صدراعظم جبار و ظالم را مجبور به فرار کردند که به_ انگلستان گریخت.در همین وقت انقلابهایی در آلمان برپا شد که به_ زوال حکومت استبدادی پادشاهان«پروس» و برقراری مشروطیت منتهی شد.در ایتالیا نیز امواج انقلاب سراسر کشور را فراگرفت.در قسمتهای مختلف امپراتوری اتریش،در بوهم ،در صربستان،در ترانسیلوانی و در نقاط دیگر انقلابهای خونینی ظهور کرد. همزمان با این قیامها در مجارستان هم انقلاب آغاز شد.این انقلاب در ماه مارس از شهر بوداپست آغاز گشت و شاندور پتوفی شاعر ملت و شاعر انقلاب در رأس انقلابیها بود. در آن زمان بوداپست هنوز مثل امروز یک شهر نبود.بلکه بودا و پشت دو شهر جداگانه بودند که در کنار هم قرار داشتند. «بودا»شهر اعیانی و اشراف نشین و«پشت»شهر کارگری،و فقیربود. انقلاب روز 15 مارس در«پشت» آغاز شد.پتوفی و چند تن از دوستان جوانش انقلاب را رهبری می کردند .در همین روز سانسور مطبوعات را الغاء کردند.چاپخانه ها را متصرف شدند.شعر معروف پتوفی به نام سرود ملی راکه دو روز پیشتر ساخته بود چاپ و منتشر کردند و همانروز خود پتوفی این شعر را برای مردم خواند.زندان «دژ بودا»را که مانند باستیل پاریس،زندان وحشتناک بزرگی بود و در آن عده ای از آزادیخواهان زندانی بودند گرفتند و زندانیان را آزاد ساختند.و از همین روز روزنامه ای به نام 15 مارس را انتشار دادند که پتوفی اشعار و عقاید خود را در آن منتشر می ساخت. درمجلس«دیت»برنامه اقلیت دست چپی،که شامل 12ماده بود و آزادیهای دموکراتیک را برای ملت و استقلال ملی را برای مجارستان اعلام می داشت،به تصویب رسید.یک کمیته امنیت عمومی تاسیس گردید که پتوفی هم عضو آن بود. دو روز بعد در 17 مارس دربار وین ناچار در برابر قدرت انقلابی مردم مجارستان تسلیم شد ولی باز هم انقلاب براه خود پیش می رفت و پتوفی هم اشعار زیبای خود را می ساخت و انتشار می داد.پتوفی در این زمان25 سال داشت. در این وقت لایوش کشوت قهرمان ملی مجارستان که نماینده مجلس دیت و لیدر اقلیت بود،رهبری سیاسی انقلاب را بعهده داشت و پتوفی با او همکاری می کرد. اما دربار ارتجاعی وین با اینکه ناچار به تسلیم شد دست از مقاومت برنمی داشت و در صدد برآمد که آنچه را از دست داده بود دوباره بدست آورد.به دستور امپراتور نیروهای نظامی از ایالات مختلف جمع آوری شدند و برای سرکوبی انقلاب اعزام گشتند.در این وقت بود که پتوفی و یارانش اعلام کردند که باید برای مقابله با دشمن همه مردم سلاح بردارند و به مقاومت مسلحانه بپردازند.و در همین وقت هم بود که بیانیه مشهوری خطاب به سربازان مجار که در واحدهای نظامی در قسمتهای دیگر امپراتوری خدمت می کردند انتشار دادندکه شعار معروف آن چنین بود: « فرار کنید و باز گردید.» پتوفی در عین حال که در راه استقلال ملی مجارستان مبارزه می کرد با روشن بینی می دانست که استقلال ملتها از هم جدا نیست و بهمین جهت در همان حال که با اتریش و نیروهای نظامی امپراتوری اتریش می جنگید به اتفاق دوستانش از مجلس مجارستان درخواست می کرد که برای کمک به انقلابیان وین نیروهای کمکی اعزام دارند. و موقعی که مجلس براثر وعده ها و فریبهای دربار وین می خواست با اعزام نیرو برای سرکوبی انقلابهای آزادیخواهانه ایتالیا موافقت کند ، پتوفی و دوستانش بشدت مخالفت کردند و مانع این اقدام شدند. و همین امر هم سبب شد که چند ماه بعد وقتی که جنگهای استقلال مجارستان به شکست مجارها و تسلط مجدد اتریش منتهی شد، عده ای از وطن پرستان و آزادیخواهان مجار برای کمک به نیروهای انقلابی ایتالیا داوطلبانه به انقلابیان آن کشور پیوستند تا همراه گاریبالدی ، انقلابی معروف ایتالیا در راه آزادی آن ملت مبارزه کنند. هرچند برای بیان زندگانی پتوفی باید تمام حوادث انقلاب مجارستان را نقل کرد؛ اما در یک کلمه می توان گفت که پتوفی همه چیز خود را در راه انقلاب گذاشت. از نخستین لحظه شروع جنگ، پتوفی برای جمع آوری سرباز دست بکار شد و یکبار دیگر به سفر در سراسر کشورش پرداخت. خطابه هایش ، اشعارش و عملیاتش مردم را برای شرکت در جنگ آزادیخواهانه دعوت می کرد. با وجود اینکه دوستانش همواره به او اعتراض می کردند و از او می خواستند که خود را به خطر نیفکند ، اما او که افسر بود، شخصا در نبردها شرکت می کرد و همیشه در نخستین صف می جنگید. در ضمن همین جنگها بود که ژنرال بم لهستانی بخاطر آزادی ملت مجار خود را در خدمت نیروهای مجارستان قرار داد و فرماندهی «ارتش ترانسیلوانی» را عهده دار شد و پتوفی صمیمی ترین دوست و همکار و همرزم این سردار انقلاب مجارستان شد. پتوفی هرگز یک قدم به عقب نگذاشت. حتی وقتیکه نیروهای ارتجاع اروپا یکبار دیگر به نام «اتحاد مقدس» برای درهم شکستن انقلابهای آزادیخواهانه هم پیمان شدند و نیروهای تزار، ژاندارم اروپا ، برای کمک به برادر خون آشام اتریشیش به مجارستان سرازیر شدند و عرصه بر نیروهای ملی تنگ شد، باز هم پتوفی دست از جنگ نکشید. اشعار معروف او که در این زمان ساخته شده اند مانند: دریا طغیان کرد/ به ملت/ 1848/ انقلاب/ جمهوری/ ارتش ترانسیلوانی/ و بالاخره آخرین شعر حساسش به نام دوران وحشتناک که در ژوئیه 1849 ساخته شده است؛همه عظمت روح فداکار و وطن پرستی و آزادیخواهی پتوفی و فرازو نشیب انقلاب را منعکس می سازند. پتوفی بشکلی تزلزل ناپذیر اعتقاد داشت که جنگهای استقلال مجارستان و مقاومت دلیرانه این ملت در مقابل تجاوز نیروهای امپراتوری اتریش، همچون چراغ هدایتی برای تمام نیروهای انقلابی اروپای آنروز بود و بهمین جهت تمام مساعی خود را در این راه صرف می کرد. در تابستان 1849 بهنگام آخرین پیکارهای دلیرانه ارتش ژنرال «بم» که در مقابل نیروهایی خیلی قویتر و فراوانتر از خود می جنگید،پتوفی ضمن یکی از خونین ترین نبردها در روز 31 ژوئیه در شگشوار کشته شد.در این وقت شاندورپتوفی فقط بیست و شش سال و هفت ماه داشت. بدین ترتیب قهرمانی که سراسر عمر و تمام نیروی خود را در راه انقلاب و آزادی گذارده بود ضمن جنگ در راه آزادی جان سپرد و سرگذشت عمر کوتاه خود را با خون خود بصورت یک حماسه دلیرانه در تاریخ آزادی ملل ثبت کرد. پتوفی در برابر تندباد حوادث همچون مشعلی فروزان سراسر وجود خود را سوزاند تا راه تاریک را برای دیگران روشن سازد. بدینسان زندگی او و مرگ او چون یک شعر پرعظمت و فراموشی ناپذیر جلوه می کند. وجود پتوفی برای توده های ملت مجار همچون یک افسانه الهام بخش گردید.بطوریکه تا سالهای دراز پس از مرگ شجاعانه اش مردم مجارستان هنوز امیدوار بودند که او کشته نشده باشد و خیال می کردند که خود را پنهان کرده است تا در یک فرصت مناسب دیگر همراه توده های ملت خود در راه آزادی وطنش قیام کند. پتوفی بهنگام مرگ، یک زن جوان و یک فرزند و مجموعه ای شعر و خاطراتی دلیرانه بجا گذاشت. زنش دختر یکی از خانواده های اشرافی بود که بخاطر عشق پتوفی فرار و پنهانی با هم ازدواج کردند. پتوفی زنش را بسیار دوست می داشت.اما این عشق آتشین و نیرومند هرگز نتوانست او را از عشق بمردم و عشق به وطن و عشق به آزادی باز دارد. پس از مرگ پتوفی زنش ناچار شد که دوباره با دیگری ازدواج کند و فرزند پتوفی هم جوانمرگ شد. اما اشعار او و خاطرات افتخارآمیزش برای همیشه باقی ماند و همچون پرچمی سرافراز،الهامبخشی نیرومند برای مبارزه ملت مجار گردید. پتوفی شاعر توانا و پرکار بود و از دوران کوتاه عمر خود اشعار بسیاری بجاگذاشته است.مجموعه اشعاری که از سال 1842 به بعد یعنی در مدت شش سال و نیم ساخته است شامل بیش از 800 منظومه و قطعه بزرگ و کوچک است. شعر پتوفی ساده و جذاب است و در تمام آن صدای ملتی که بیدار می شود به گوش می رسد.از آنجا که پتوفی خود یک فرزند ملت بود که از میان مردم بیرون آمده بود و با مردم زندگی کرده بود بهتر از هر کسی آرمانها و آرزوهای مردم را می دانست و بیان می کرد. دوران او هم عصر با دوران رومانتیسم نیمه اول قرن نوزدهم در اروپاست و بدین ترتیب طبیعی است که مانند بسیاری از شاعران دیگر مجار تحت تاثیر این جریان نیرومند زمان خود قرار داشته باشد. اشعار برانژه شاعر مبارز انقلاب پاریس را دوست می داشت و با آثار هانری هاینه شاعر آزاده آلمانی و شلی و بایرون شاعران آزادیخواه انگلیس آشنا بود.قسمتی از آثار شکسپیر را خود او به زبان مجاری ترجمه کرد و ترجمه او از قطعه کوریولان به اندازه ای عالی بودکه هنوز هم پس از صد سال نتوانسته اند ترجمه ای بهتر از آن به وجود آورند. گرچه پتوفی بیش از شش یا هفت سال شاعری نکرد و جوان مرد، یکی از بزرگترین شاعران مجارستان و تمام جهانست.راز عظمت او در اینست که او قلبش و شعرش را با قلب مردم و ملتش پیوند داده بود.او آن چیزی را که از کتابها نمی توان آموخت، یعنی زبان شعر خود و عشق به وطن و آزادی را، در مکتب مردم و توده های وطن آموخت. در دوران کودکیش و بعدها وقتی که در سراسر وطنش پای پیاده سفر می کرد، همه جا داستانها و افسانه ها و ترانه های مردم را می شنید، شبها در قهوه خانه ها و کاروانسراهای دهات در کنار دهقانان می نشست و همراه آنها و برای آنها ترانه های محلی را می خواند و اغلب اشعار و ترانه هایی از خود بر آنها می افزود و مردم را به هیجان می آورد و به این شکل در دوران حیاتش همواره مورد علاقه شدید مردم بود و با آنها آمیزش داشت. داستانی از او نقل می کنند که یکبار در سربازخانه سرودی ساخته بود و پس از نوشتن آن خوابش برده بود.سربازان وقتی که نوشته او را روی میز دیدند آنرا برداشتند و از رویش نوشتند و شروع بخواندنش کردند، بطوری که پتوفی با آهنگ همین سرود از خواب بیدار شد در حالیکه به شک افتاده بود که آیا خود او این سرود را ساخنه است یا سربازانش قبلا آنرا میدانسته اند؟ همین ویژگی توده ای و اجتماعی است که به شعر پتوفی رونق و شکوه و عظمت می بخشد.بجای تغزلات خیال پرورانه رومانتیک ها و لیریک ها که فقط در دوری معشوقه ها اشک می ریختند یا از دردهای فردی خود می نالیدند و بجای آزادیخواهی های یأس آمیز شاعران رومانتیک که با وجود علاقه به آزادی همیشه بشکلی مأیوسانه به آینده نگریسته اند، پتوفی همواره دلیر و نیرومند و لبریز از شوق و امید به آینده می نگریست.این یکی از صفات بارز و نمایان اوست که کار او را با آثار نکراسف شاعر دموکرات و آزادیخواه روس شبیه و نزدیک می سازد و شاید هم این شباهت به آن جهت است که محیط اجتماعی این هر دو شاعر بیکدیگر بسیار همانند و نزدیک بوده است و هر دو را به یک شکل پرورانده است. در تاریخ ادبیات مجارستان پتوفی بعنوان یک شاعر لیریک شناخته می شود.واقع بینی شاعرانه در معانی و قدرت و وسعت شکل در بیان، شعر او را از نظر ادبی در ردیف بهترین آثار ادبی مجار قرار می دهد.صمیمیت و صداقت و قدرت و عدم تصنع در بیان مفاهیم، تکامل شکل،لطف و غنای تصورات به اشعار پتوفی ارزش جاویدان می بخشد. بدین قرار پتوفی یک شاعر لیریک و غزلسرا و از جمله شاعران رومانتیک است.اما فرق او با دیگران در این ست که پتوفی همواره شعرش را در زمینه های نو و با هدفهای بزرگ آزادیخواهانه و انقلابی غنی می ساخت. در قطعات قهرمانان ژنده پوش وشاعران قرن نوزدهم وبلبل و چکاوک و نظایر آنها این جنبه های شعر او بخوبی نمایانست و شاعران دیگر را هم دعوت می کند که همچون او پرچم مبارزه در راه حق مردم را برافرازند.زیرا شاعران همچون پیامبران، فرستادگان خداوند برای راهنمایی مردم بسوی خوشبختی هستند. پتوفی اين افکار را در منظومه بزرگ و حماسی و فلسفی خود به نام پیامبر نیز گنجانیده است. پتوفی در عین حال که یک شاعر انقلابی است یک غزلسرای حساس و یک دوستدار بی قرار طبیعت هم هست.در شعر او عشق به طبیعت با عشق به زن و فرزند و عشق به وطن و آزادی در هم آميخته است، بشکلی که نمی توان آنها را از یکدیگر جدا کرد. وقتیکه پتوفی به توصیف و ستایش طبیعت می پردازد،مناظر زیبای مجارستان را چنان وصف می کند که با آنها عشق به وطن را برمی انگیزد.هنگامی که از عشقهای خود سخن می گوید ضربان قلب عاشقش با غرور و آزادی و عدالت خواهی به هم پیوسته است. پتوفی به پیروزی نهایی انسان،تمام انسانها، اعتقاد داشت و این پیروزی نهایی در نظرش قاطع و حتمی بود و به این شکل در شعر اواحساسات باسیاست،عواطف با وطنپرستی،و آزادیخواهی با امید بشکلی جدایی ناپذیر بهم آمیخته است. نخستین آثار پتوفی، اشعاری دور از سیاست بود.اما پتوفی این یادگارهای نخستین سالهای جوانیش را فرزند خود نمی شمرد.آثار فراوان و واقعی پتوفی تقریبا در یک دوران پنج تا شش ساله سروده شده اند که در عین حال سالهای مبارزه و نبرد و تلاش دائمی او نیز بوده است و چنان ارزشی دارند که نه تنها در تاریخ ادبیات مجار بلکه در ادبیات جهانی مقامی والا را احراز می کنند. پس از مرگ پتوفی تا مدتی نزدیک به یک قرن همیشه فقط قسمتی ازآثاراوبدست مردم می رسید.طبیعی است که هرگزممکن نبود نام شاعر بزرگی چون پتوفی را از یاد برد و پنهان داشت.اما از یک سو سانسور پلیس و رژیمهای دشمن مردم نمی خواست که مردم با تمام اشعار یک شاعر انقلابی آشنا شوند و از سوی دیگر منتقدان وابسته به این حکومتهاآثار او رااز نظر«زیبایی و هنر»به باد انتقاد می گرفتند. پس از آزادی مجارستان و روی کارآمدن حکومت جمهوری مردم ، ملت مجار تمام افتخار و عظمتی را که شایسته این فرزند قهرمانش بود به او بازگردانید و امروز نه تنها نام او را با عظمت تجلیل می کند و خاطره قهرمانی او را می ستاید بلکه آثارش را الهامبخش راه آینده خود مي شمارد. ژوزف روایی وزیر جمهوری توده ای مجارستان در سال 1948 بمناسبت صدمین سال انقلاب 1848 درباره پتوفی چنین نوشت: «پتوفی نه فقط شاعر 1848 بود بلکه شاعر 1948 نیز هست.زیرا او که در راه یک انقلاب دموکراتیک و توده ای و عمیق به نفع طبقات محروم مبارزه می کرد راه پیروزی آینده «کلبه»ها را بر «کاخ» ها باز کرد.هدف مبارزه امروزی ما هم همین است.ما کار 1848 را دنبال می کنیم و به پایان می رسانیم.ما از راه دموکراسی توده ای بسوی سوسیالیسم پیش می رویم تابگفته پتوفی: «همه بتوانند یکسان از زنبیل فراوانی بهره برگیرند».اما اگر ما می توانیم در این راه پیش برویم بدون اینکه موجودیت ملی خود را در جریان حوادث تاریخی از دست داده باشیم و اگر می توانیم آرزوها و آرمانهای بهترین فرزندان ملت خود را برآورده سازیم، همه را به شاندور پتوفی مدیونیم.» اکنون ملت مجار هر سال در اول ژانویه،روز تولد پتوفی و در 31 ژوئیه ،روز مرگ پتوفی و مخصوصا در 15 مارس ،روز انقلاب تاریخی 1848 نام پتوفی و خاطره او را تجلیل می کند. تمام مللی هم که آزادی خود را بدست آورده اند یا در راه تأمین آزادی خود و دیگران مبارزه می کنند و پتوفی را شناخته اند و می شناسند در این تجلیل خاطره درخشان پتوفی،با ملت مجار همراه هستند. هر قدر پتوفی را بهتر بشناسیم، ارزش او و عظمت کار او برای ما نمایان تر خواهد شد. محمود تفضلی تهران اسفند 1331 در سال 1973 به توصیه سازمان علمی و فرهنگی ملل متحد (یو نسکو) به مناسبت یکصد و پنجاهمین سال تولد «شاندور پتوفی» در سراسر جهان از او تجلیل شد. در ایران هم به همین مناسبت مجلسی در دانشگاه تهران برپا گردید که در آن استاد دانشمند و نویسنده و شاعر گرانمایه آقای دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن درباره پتوفی سخن گفت و دوقطعه از ترجمه اشعار او را نیز عرضه داشت. امید است در آینده مجموعه های بیشتری از آثار و اشعار پتوفی به فارسی ترجمه شود و نشر یابد. محمود تفضلی تهران آبان 1356 ترجمه هایی که از اشعار پتوفی در این مجموعه منتشر می شود قسمتی مستقیما از زبان مجارستانی و قسمت دیگر از روی ترجمه فرانسوی آنها بعمل آمده است و ضمنا با متن اصلی مجارستانی هم مقابله شده است تا تغییراتی که در ترجمه فرانسوی آنها راه یافته بود مرتفع گردد.زیرا گاهی اوقات معانی کمی تحریف شده بود تا ترجمه فرانسوی شکلی موزون داشته باشد. کار انتخاب و ترجمه و مقابله اشعار با متنهای مجارستانی با کمک و همکاری خانم دانشمند مجارستانی «آنگلا بارانی» که به زبانهای فارسی و فرانسه هم آشنایی کامل دارند انجام شده است. این اشعار از میان مجموعه آثار پتوفی که مشتمل بر بیش از 800 قطعه بزرگ و کوچک است انتخاب شده است. م .ت . |
|